![]() |
|



6- تركه رفته بوده تماشاي مسابقه دو و ميداني، وسط مسابقه از بغليش ميپرسه: ببخشيد،
اينا واسه چي دارن ميدون؟! يارو ميگه: براي اينكه به نفر اول جايزه ميدن. تركه
يوخده فكر ميكنه، ميپرسه: پس بقيشون واسه چي دارن ميدون؟!
![]()
8-
زنِ تركه دو قلو ميزاد، تركه ميره صورت حساب بيمارستان رو حساب كنه، به يارو
ميگه: حاج آقا ارزون حساب كن هردوشو ببرم!
![]()
11- تركه از طبقه صدم يه ساختمون ميپره پايين، به طبقه پنجاهم كه ميرسه ميگه: خب الحمدالله تا اينجاش كه بخير گذشت!
13- تركه سوار آسانسور ميشه، ميبينه نوشته: ظرفيت 12 نفر. باخودش ميگه: عجب بدبختيهها! حالا 11 نفر ديگه از كجا بيارم؟!
14- تركه ميميره، باباش رضايت نميده!
15- از تركه ميپرسن: به نظر شما اگه آمريكا افغانستان و عربستان رو بگيره، به كره و چين هم حمله كنه تكليف ايران چي ميشه؟ تركه ميگه: ايلده چي ميشه نداره كه، ايران ميره جام جهاني!
22- به تركه ميگن: بچه كجائي؟ ميگه بچه U.S.A.! ملت هم كف ميكنن ميگن آخه چطور ممكنه؟ تركه ميگه: ايلده بچهة يونجهزارهاي سرسبزِ آذر بايجانم!
28- تركه كليدش رو تو ماشين جا ميگذاره، تا بره كليد ساز بياره زن و بچش دو ساعت تو ماشين گير ميكنن!
31- تركه ميره مسابقه بيست سوالي، رفقاش از پشت صحنه بهش ميرسونن كه: جواب برج ايفله، فقط تو زود نگو كه ضايع شه. خلاصه مسابقه شروع ميشه، تركه ميپرسه: تو جيب جا ميگيره؟ ميگن: نه. تركه ميگه:...ها! پس حتماٌ برج ايفله!
32- تركه ميره مسابقه بيست سوالي، رفقاش از پشت صحنه بهش ميرسونن كه: جواب خياره، فقط تو زود نگو كه ضايع شه. خلاصه مسابقه شروع ميشه، تركه ميپرسه: تو جيب جا ميگيره؟ ميگن: نه. تركه ميگه: بابا اين عجب خيار گندهايه!
36- تركه ميافته تو چاه، فاميلاش سند ميگذارن درش ميارن!
42- از تركه ميپرسن: ببخشيد ساعت چنده؟ ميگه: والله تقريباٌ سه و خورده اي. ميپرسن: ببخشيد، دقيقاٌ چنده؟ ميگه: دقيقاٌ هفت و سي و يك دقيقه!
44- تركه با كايت ميكوبه به ساختمون بانك كشاورزي، 730 نفر كشته ميشن!... البته از خنده!
45- يه هواپيما تو قبرستون تبريز سقوط ميكنه، فردا راديو تبريز ميگه: شب گذشته يك فروند هواپيماي توپولوف در حومة شهر تبريز سقوط كرده و تا اين لحظه 34513 جسد كشف شده! عمليات براي يافتن اجساد بقيه قربانيان همچنان ادامه دارد!
47- تركه پسرشو ميگذاره دانشكده افسري، رفيقاش بهش ميگن: بابا اينكه درسش خوب بود، ميگذاشتي دكتري، مهندسي چيزي ميشد، تركه ميگه: آخه ميخوام وقتي درسش تموم شد باهم كلانتري باز كنيم!
51- تركه دنبال دزد ميكنه، از دزده جلو ميزنه!
52- عربه با دو تا خيار در دست ميره توي يك بقالي، ميگه:حاج آقا خيارشور داري؟ بقاله ميگه: بله. عربه ميگه: پس ولك بي زحمت اين دوتا رو هم بشور!
56- سه تا تركه رفته بودن ايستگاه راهآهن، تا ميرسن تو يهو قطار حركت ميكنه، اينها هم ميگذارن دنبال قطار حالا ندو كي بدو! خلاصه بعد از هزار بدبختي، يكيشون ميرسه به قطار و ميپره بالا و دستشو دراز ميكنه دومي رو هم سوار ميكنه، ولي سومي بندة خدا هرچي ميدوه نميرسه. خلاصه خسته و كوفته برميگرده تو ايستگاه، يك بابايي بهش ميگه: آقاجان چرا اينقدر خودتونو خسته كرديد؟ قطار بعدي نيم ساعت ديگه حركت ميكنه، واميستاديد با اون ميرفتيد. تركه نفس زنان ميگه: ايلده منم نميدونم! والله من فقط قرار بود برم، اون دوتا رفيقام اومده بودن بدرقم!
57- تركه بيهوا مياد تو اتاق، خفه ميشه!
58- يك شب تلوزبون فيلم سينمايي خانه كوچك رو گذاشته بوده، تو فيلم مرده به زنش ميگه: شب بخير لورا. يهو تو لرستان ملت همه تلوزيون رو خاموش ميكنند، ميرن ميخوابن!
چرا دوست عزيز؟
مدير اداره معاونش رو احضار كرد و بهش گفت:
- آقاجان! اين چه نامهاي يه نوشتي؟ براي اين مرتيكة دزد نوشتي دوست عزيز؟ برو نامه
رو عوض كن.
معاون گفت: به جاي دوست عزيز چي بنويسم؟
مدير گفت: همون كه واقعيت داره بنويس، مثلاً بنويس همكار عزيز.
پاسخ منطقي
منشي از مردي كه تقاضاي ملاقات كرده بود، پرسيد:
- شما با ايشون دوست هستيد، يا باهاشون حساب و كتاب داريد، يا كار اداري؟
مرد گفت: اولاً بيست ساله دوست هستيم، ثانياً ازش يك ميليون پول طلب دارم، ثالثاً
ميخوام باهاش در مورد يه پرونده اداري هم مشورت كنم.
منشي گفت: اولاً تا دو دقيقه ديگه ميتونيد ايشون رو ببينيد، ثانياً ايشون مرخصي
هستن و تا يه هفته ديگه نميآن، ثالثاً ايشون جلسه دارن.
زنداني سياسي
بيرون
زن با شوهرش دعوا كرد. مرد از جا برخاست، كتش را پوشيد و از خانه بيرون رفت. هشت
سال گذشت.
مرد به خانه آمد و در را باز كرد. كتش را درآورد و به جالباسي آويزان كرد. زن با
بهت و حيرت آمد و به مرد گفت: كجا بودي؟
مرد با خونسردي گفت: رفته بودم بيرون.
كيك
گدا در خانه را زد و گفت:
- فقيرم، به من بيچاره يه تكه كيك بدين.
صاحبخانه گفت: همه گداها پول ميخوان، تو كيك ميخواي؟
گدا گفت: آخه روز تولدمه.
كفش
شوهر نصفه شب از خواب بيدار شد و صداي پاي دزد را شنيد. زنش را از خواب بيدار كرد و
گفت: به نظرم توي اتاق پذيرايي يه دزد هست.
زن گفت: خاك برسرم! لابد مرتيكه لندهور داره با كفش روي فرش راه ميره.
خطر
شاهين و شهين براي ازدواج به يك محضر رفتند، اما با خودشان شاهد نبرده بودند.
محضردار گفت: چرا دوستاتون به عنوان شاهد نيومدن؟
شاهين گفت: بد زمونه اي شده، رفقا آدمو در هنگام خطر تنها ميذارن.
تقويم
مرد: اين تقويم ناقصه.
زن: چطور؟
مرد: تاريخ ازدواج ما رو توش ننوشته.
زن: مگه بايد بنويسه؟
مرد: آره، همة تقويمها كلية ايام عزاداري رو مينويسن.
حرف
مادر گفت: پسرم، تو نبايد وسط حرف من بپري، بذار حرف من تموم بشه، بعد حرف بزن.
پسرگفت: اون موقع كه شما خوابيد.
مگس
مسافر به مدير رستوران گفت: اتاق من پر مگس هست.
مدير رستوران گفت: ناراحت نباشين! يك ساعت ديگه وقت ناهار كه شد همة مگسها ميرن
توي رستوران.
جوکهای بيمزه
روي ديوار خانه
نويسندهاي با دوستش در شهر پاريس قدم ميزدند. روي ديوار يك خانه ديد نوشته شده كه
«در اين محل فلان نويسنده در فلان سال به دنيا آمد و تا فلان سال زندگي كرد و با
آثار درخشانش در جهان ادبيات درخشيد».
با ديدن اين جمله به دوستش گفت: تو فكر ميكني اگر من بميرم روي ديوار خانه ام چه
مينويسند؟
دوستش گفت: مينويسند اين خانه اجاره داده ميشود.
متهم
متهم را محاكمه ميكردند. وكيل مدافع گفت: اين بيچاره پدري مهربان، مردي شريف،
انساني وفادار و پاكدامن، شهروندي طرفدار از قانون و موجودي منضبط است...
در همين موقع متهم گفت: آقاي وكيل! تو از من پول گرفتي داري از يكي ديگه دفاع
ميكني؟
آخرين ملاقات
- آخرين آرزوم اينه كه اول پسرم رو ببينم، بعد منو اعدام كنين.
دادستان گفت: اشكالي نداره، پسرت كجاست؟
- من هنوز ازدواج نكردم.
پالتو
اولي: چرا به مأمور لباس هزار تومن انعام دادي؟
دومي: مگه نديدي، اون پالتو كه به من داد حداقل هشتاد هزار تومن مي ارزه.
پيرزن
زن موهايش را كوتاه كرد و وقتي به خانه آمد، به شوهرش گفت:
- به من ميگفتي مثل پيرزنها شدم، حالا بهتره؟
مرد گفت: آره عزيزم! حالا شدي مثل پيرمردها.
گريم
اولي: قراره گريم كنم و نقش يك ديوانة رواني رو بازي كنم.
دومي: حالا گريم چه ضرورتي داره؟
ندرت تحمّل
وكيل يك تاجر ثروتمند با لباس مشكي به خانه او رفت و به زنش گفت: خانم! شوهرتون
امروز صبح فوت كردن.
زن جيغي كشيد و گريه اي كرد و كمي بعد آرامتر شد.
وكيل گفت: ولي بايد بگم شوهرتون نمرده.
زن گفت: پس چرا ميگين مرده؟
وكيل گفت: آخه اون ورشكست شده و همه چيزش رو از دست داده، از من خواست يه جوري خبر
رو به شما بدم كه بتونين تحمل كنين.
گلوله ها
يك آمريكايي وارد اسلحه فروشي شد و گفت:
- لطفاً يك اسلحة كمري بدين.
فروشنده پرسيد: با چند تا گلوله؟
آمريكايي تلفن زد به بانك و پرسيد:
- ميبخشيد، در بانك شما چند نفر كارمند و نگهبان هستند؟
صد هزار دلار
در مسابقة اسبدواني يك نفر صد هزار دلار روي اسب شمارة 28 شرطبندي كرد و اتفاقاً
برندة 500 هزار دلار شد. مسئول برگزاري مسابقه از او پرسيد: چطور اين همه پول رو
روي اسب شمارة 28 شرطبندي كردي؟
گفت: ديشب خواب ديدم كه دائماً جلوي چشمم يك عدد 6 و يك عدد 8 ميآد.
مسئول برگزاري پرسيد: 6 و 8 چه ربطي به 28 داره؟
گفت: مگه شيش هشت تا 28 تا نميشه؟
سالاد
در يك رستوران فرانسوي يك سفيدپوست داشت سالاد ميخورد، يك سياهپوست آفريقايي وارد
شد و سفارش جوجه داد و علاوه بر خود جوجه استخوانهايش را هم جويد. سفيدپوست با
تمسخر به او گفت: در كشور شما سگها چه غذايي ميخورند؟
سياهپوست با خونسردي گفت: معمولاً سالاد.
فقط تو
سال اول: عزيزم! در تمام دنيا يكي به خوبي تو پيدا نميشه.
سال سوم: عزيزم! بين يك ميليون زن يكي مثل تو پيدا نميشه.
سال پنجم: عزيزم! بين هزار تا زن يكي مثل تو پيدا نميشه.
سال هفتم: عزيزم! بين صد تا زن يكي مثل تو پيدا نميشه.
و داستان ادامه دارد...
از صد سال قبل
ژنرال روس مشغول بازديد از سربازخانه بود. از يك سرباز پرسيد: وضع غذاتون چطوره؟
سرباز گفت: غذامون خوبه، ولي نونمون خيلي سفته، مثل سنگ ميمونه.
ژنرال گفت: يك سرباز هرگز شكايت نميكنه، سربازان روس كه صد سال پيش دشمنان كشور رو
شكست دادن از همين نونها ميخوردن.
سرباز گفت: درسته قربان! ولي اون موقع نونها هنوز تازه بود.
سكوت
دو نفر در طول مهماني كنار هم نشسته بودند و در طول دو ساعت يك كلمه هم با هم حرف
نزدند. پس از دو ساعت يكي از آنها به ديگري گفت: پيشنهاد ميكنم حالا در مورد موضوع
ديگري سكوت كنيم.
طرفدار
شاعري به دوستش گفت: فكر ميكنم به زودي طرفدارانم دو برابر ميشن.
دوستش گفت: جداً قصد داري زن بگيري؟
خلاء دردناك
منتقد ادبي از نويسنده پرسيد: شما از اصطلاح خلاء دردناك زياد استفاده ميكنيد، مگه
ممكنه چيزي هم خالي باشه هم درد كنه؟
نويسنده گفت: عجيبه! مگه شما تا حالا سردرد نگرفتيد؟
آموزش زبان
توله سگ از مدرسه برگشت، مادرش گفت: امروز درس چي داشتين؟
توله سگ گفت: زبان خارجي.
مادرش گفت: چي ياد گرفتي؟
توله سگ گفت: ميو، ميو.
پدر بزرگ
پيرمرد گفت: پسرم! حال پدربزرگت چطوره؟
پسر گفت: خيلي ممنون! حال پدربزرگ شما چطوره؟
اجراي دقيق
بازيگر سينما به كارگردان گفت: تو اين سكانس فيلمنامه نوشتيد كه من بايد برم توي
دريا، در حالي كه من شنا بلد نيستم.
كارگردان گفت: بهتر، چون قراره توي همون سكانس غرق بشي.
ادعا
اولي: مرتيكه احمق به من ميگه الاغ، ميخوام ازش شكايت كنم.
دومي: اين كار رو نكن، چون ممكنه بتونه ادعاي خودش رو ثابت كنه.
دزد بي دليل
قاضي گفت: واسه چي كيف اين آقا رو زدي؟
دزد گفت: پس كيف كي رو ميزدم؟
قاضي گفت: تو اصلاً نبايد كيف بزني.
دزد گفت: پس چي بزنم؟ هرچي بزنم شما ايراد ميگيرين.
پانزده سال
زن فالگير گفت: پونزده سال بدبختي ميكشي.
مرد گفت: بعدش زندگيم خوب ميشه؟
زن فالگير گفت: نه، ميميري.
داشت غرق ميشد
يك قايق در حال حركت مردي رو در حال غرق شدن ديد. بهش نزديك شد. كسي كه توي قايق
بود پرسيد: تو داري غرق ميشي؟
مرد سرشو بلند كرد و گفت: آره، چطور مگه؟
قارقار
در دوران جيره بندي ارزاق كلاغها هر وقت كوپن صابون و پنير علام ميشد قارقار
ميكردند.
دکترها
دارو
دكتر گفت: حال سه نفر بيماري كه ديشب براشون دارو تجويز كردم خوبه؟
پرستار گفت: نه دكتر؟ متأسفانه دو نفرشون فوت كردند، امّا سوّمي هر كاري كرديم حاضر
نشد دوايي رو كه تجويز كرديد بخوره.
نوع مرگ
وكيل مدافع به دوستش كه دكتر بود رسيد و به شوخي بهش گفت: ببينم، بازهم مشتريهات
رو به كشتن ميدي؟
دكتر گفت: آره، ولي نه بالاي دار.
دامپزشكي
زن به دامپزشكي مراجعه كرد و گفت: من اصلاً حالم خوب نيست.
دامپزشك گفت: شما اشتباهي اومدين اينجا، اينجا دامپزشكيه!
زن گفت: نه دكتر، درست اومدم، آخه من صبحها كه بلند ميشم اخلاقم مثل سگه، ازصبح
تا ظهر مثل خر كار ميكنم، ظهرها هم مثل گاو غذا ميخورم، بعد از ظهر مثل خرس
ميخوابم، تازه شب كه شوهرم ميآد بهم ميگه سلام سوسك سياه.
سرفه
بيمار گفت: دكتر! اينقدر گوشم سنگين شده كه صداي سرفة خودم رو هم نميشنوم.
دكتر گفت: خب بلندتر سرفه كن.
چشم پزشك
بيمار: دكترجون! پاي راستم خيلي درد ميكنه.
دكتر: عزيزم، ولي من چشم پزشكم.
بيمار: اينو ميدونم، ولي دارين چشمم رو معاينه ميكنين پاتون روي پاي راستمه.
مداد
نجار با موتور داشت ميرفت كه تصادف كرد و زخمي شد و گوشش كنده شد. يك جراح گوش را
پيوند زد و پس از يكماه وقتي باندها را باز كردند و نجار به گوشش نگاه كرد، گفت:
اين گوش مال من نيست.
جراح پرسيد: چطور؟
نجار گفت: مال من روش يه مداد بود.
معاينه
مرد بسيار پرحرفي به دكتر پوست مراجعه كرد، امّا اينقدر حرف ميزد كه به دكتر اجازه
نميداد معاينهاش كند. بالاخره دكتر گفت: آقا لطفاً زبونتون رو در بيارين.
بيمار زبانش رو درآورد.
دكتر گفت: حالا در همين حال نگهش دارين تا من معاينهتون كنم.
وظيفه
مريض: دكتر! دارم ميميرم. تو رو خدا بكش و راحتم كن.
دكتر: من خودم وظيفه ام رو ميدونم، لازم به يادآوري نيست.
آلزايمر سخت
مردي پيش دكتر رفت و گفت: دكترجون! خيلي فراموشكار شدم.
دكتر حواسش به حرفهاي بيمار نبود. سرش را بالا كرد و گفت:
- متوجه نشدم چي گفتيد؟
مرد گفت: من؟ من چيزي نگفتم.
ديوونه ها
جوراب نخي
دكتر از ديوانه پرسيد: تو رو براي چي به تيمارستان آوردند؟
ديوانه گفت: بدون هيچ دليلي، فقط به خاطر اينكه من معتقدم جوراب نخي خيلي بهتر از
جوراب نايلون هست.
دكتر گفت: اين كه دليل نشد، منم معتقدم جوراب نخي بهتر از جوراب نايلون هست.
ديوانه گفت: چه جالب! راستي شما جوراب نخي رو با سس سفيد ميخوريد يا با سس گوجه
فرنگي؟
احساس
بيمار: دكتر! احساس ميكنم ديوونه شدم. فكر ميكنم فرار كردم و يه عده دنبال من
هستن و ميخوان منو بگيرن.
دكتر: از چه زماني اين احساس رو ميكني؟
بيمار: از زماني كه از تيمارستان فرار كردم.
- از تركه ميپرسن: چند تا بچه داري؟ 4 تا از انگشتاشو نشون ميده، ميگه: 3 تا! ملت
كف ميكنن، ميگن: بابا اينا كه 4تاست؟ تركه انگشت كوچيكشو نشون ميده، ميگه: اين بچة
همسايمونه، ولي هميشه خونة ماست!
زنِ آپانديسش رو عمل كرده بوده، بعد از عمل شوهرش مياد ملاقاتش. منتها زنه هنوز
خوب بهوش نيومده بوده و داشته زير لب هزيون ميگفته: احمق...بيشعور...عوضي! يك
دكتري داشته از اتاق رد ميشده، ميگه: خوب به سلامتي مثل اينكه خانمتون به هوش اومده
و داره باهاتون حرف ميزنه!!!
تركه زمين ميخوره، براي اينكه سه نشه تا خونه سينه خيز ميره!!
طرف ميره بيمارستان، لهجشو عمل ميكنه!!
----------
:
از طرف ميپرسن بنفش چه رنگيه؟ ميگه: قرمز ديدي؟! آبيش!!!
---------
طرف ميفته تو جوب، سند ميگذاره مياد بيرون!!!
طرف سرش ميخوره به ميلة وسط اتوبوس، جا به جا ولو ميشه كف اتوبوس. بعد از چند لحظه،
چشماشو باز ميكنه ميبينه ملتي كه واستادن بالا سرش ميله رو گرفتن، ميگه: ولش كنين
ببينم چي ميگه!!!
زنه هنرپيشه بوده، به شوهرش ميگه: ديدي وقتي تو فيلم خودم رو زدم به مردن، چطوري
همه داشتن گريه ميكردن؟! يارو ميگه: آره، آخه ميدونستن كه واقعا نمردي!!
تركه چراغ جادو پيدا ميكنه، دست ميكشه روش غولش در مياد ميگه: دو تا آرزو بكن.
تركه ميگه: يه نوشابه خنك ميخوام كه هيچ وقت تموم نشه. غوله بهش ميده، تركه يكم
ميخوره ميگه: به به! چقدر خنكه! يكي ديگه هم بده!!!
باباي طرف ميميره، مجلس ختمش رفيقاي طرف همه ميان بهش تسليت ميگن. طرف خيلي
احساساتي ميشه، ميگه: به خدا خيلي زحمت كشيدين تشريف آوردين، شرمنده كردين...
ايشالله ختم پدرتون جبران ميكنم!!!
آبادانيه رو برق ميگيره، ميگه: ولك ولم كن تا ولت كنم!!!
طرف ميره لباس فروشي، ميگه: ببخشيد شلوار نخي داريد؟ يارو ميگه:بعله. طرف ميگه:
بيزحمت دونخ بدين!!!
يه عربه پاهاش پرانتزي بوده، بهش ميگن چرا اين جوريه؟ ميگه حتماً موضوع مهمي
بِينشه !!!
اصفهانيه داشته تو خيابون ميرفته كه يهو ميبينه اوضاع دل و روده خرابه . . . . .
تركه ميخواسته يك كبريت سوخته رو روشن كنه، (طبعاً) هرچي ميزده كبريت مادرمرده
روشن نميشده.
رفيقش بهش ميگه: بابا خوب شايد كبريتش خرابه! تركه ميگه: نه بابا، ايلده همين پنج
دقيقه پيش روشن شد!!!
ایا می دانید بزرگ ترین ارزوی گوسفند چیه؟یک روز جلوی وانت بشینه
همیشه شاد و خندون باشید