![]() |
|



![]()
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی وشیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند ، رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند
آتشفشان عشق تو در من زبانه زد
این عشق پشت پا به رسوم زمانه زد
تنها دلیل بودن من چشمای
توست
هر چند سرنوشت مرا تازیانه
زد
ان سوی پلک پنجره پروانه لب
گشود
حرف از هوای تازه تبسم ترانه
زد
ارام دستهای نوازشگر
نسیم
بر گیسوان سبز سپیدار شانه
زد
مردی کنار برکه مهتاب دل
سپرد
در دشت شب گیاه سپید جوانه زد
دو خط موازی زاییده شدند پسرکی توی کلاس درس اونها رو روی کاغذ کشید توی یه لحظه نگاه اون دو
خط به هم گره خورد و چشاشون به هم خیره موند وتوی همون یه نگاه قلبشون تپید و مهر هم رو در
سینه جایی دادند خط اول یه نگاه پر معنا به خط دوم کرد و گفت ما میتونیم زندگی خوبی داشته باشیم
خط دوم از هیجان لرزید خط اولی گفت و خونه ای داشته باشیم توی یک صفحه سفید کاغذ میتونیم
روزها کار کنیم میتونیم خط کنار یه جاده متروک باشم یا خط کنار یک نرده بون خط دومی گفت من هم
میتونم خط کنار یه گلدون چهار گوش گل سرخ باشم یا خط کنار یه نیمکت خالی توی یه پارک کوچیک و
خلوت (چه کار شاعرانه ای) توی همین لحظه معلم فریاد زد دو خط موازی به هم نمی رسند و بچه ها
بهمه با هم تکرار کردند
ه نام او که انقدر اه کشیدم تا تو را برایم فرستاد . نم دانم شاید سلام گاهی دلم میخواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را میدانم. اغلب دلم برایت تنگ میشود هر لحظه یکبار تنفست می کنم جای تعجب نیست یک دیوانه دارد با تو حرف میزند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کرده ای. ای وحی محض الهام تمام ای خود حقیقت ای سوال همه جوابها و ای جواب همه سوالها تابستان است ولی ماه به بار نشتن شکوفه های کال درخت نیاز دیروز اسمان به خاطر پسری معصوم که رویاهای عاسقانه اش برای همیشه میان شدت اعتمادبه مسافری رهگذر جا ماند نقلهای سفید بر سرمان ریخت تا پسرک یک بار هم که شده بخش کوچکی از ارزوهایش را گل داده ببیند دیروز باران هم یکم بارید اینجا و من به یاد درس لطیف عصر هفت سالگی پشت چنجره ماندم تا تو بیایی ان وقتها میگفتند او در باران امد ومن از ان وقت تا وقتی تو بیایی انتظارت را میکشم بی انکه بدانم گم شدهام کیست و دیروز هر چه نگاه به پنجره ریختم واو نیامدو یا دیوانگیست ببخش تو نیامدی . می دانم که قرار نبود بیایی وچه زیبا میشود کسی وقتی بیاید که قرار نیست. راستی ان چیزی را که یک هفته پیش بردی حالا کجاست. اینگونه نگاهم نکن دلم را میگویم راستی چه حکمیست که من بیشتر غروبها دلم برایت تنگ میشودنه فکر کنی که خورشیدی نه عزیزم خورشید شبها میرود و گلهای افتاب گردان را به حال خودشان میگذارد. بمان اما این بار نه دیگر از ان ماندنهایی که رفتن دارد این بار به زبان عامیانه بمان به زبان همه که وقتی تنها میشوند ماندن کسی را زیر لب با صا حب اسمانها در میان می گذارند یک بار هم برای کسی که قرار است یک عمر برایت بماند و بمیرد بمان
گل سرخ قصمون با شبنم
رو گونه هاش دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش خونه اون
حالا تو یه گلدون سفالی بود جای یارش چقدر تو این غریبی خالی بود
یادش افتاد که یک روز یه باغبون دو بوته داشت یه بهار اون دو تا
رو کنار هم تو باغچه کاشت با نوازشهای خورشید طلا قد کشیدن قصشون شروع شد و همش به
هم می خندیدند شبنمای اشکشون از سر شوق و ساده بود عکس
دیونه
گیشون تو قلب هم
افتاده بود روزای غنچه گیشون چقد خوش گذشت حیف لحظه هایی که چکید و مرد و بر نگشت
گلای قصه ما اهالی شهر بهار نبودن اشنا با بازی تلخ روزگار فک می کردن همیشه مال
همن تا دم مرگ بمیرن با هم می میرن از غم باد و تگرگ
یه روز اما یه غریبه اومد واروم یکی از عا شقای قصه مارو چید وبرد اون یکی قصه این رفتنو باور نمی کرد تا که بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد گلای قصه ما عاشقای رنگ حریر هر کدوم یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر هیچکی از عاقبت اون یکی با خبر نبود چی میشد اگه تو دنیا قصه ی سفر نبود قصه ی گلای ما حکایت عاشقیاش مال یاسا پونه ها اطلسیا رازقیاس که فقط تو کار دنیا دل سپردن بلدن بدون اینکه بدونن خیلیا خیلی بدن یکیشون حالا تو گلدون سفال خیلی عزیز اون یکی برده شده واسه عیادت مریض چقدر به فکر هم اما چقد در به درن اونا دیگه تا ابد از حال هم بی خبرن روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره این بلاها رو سر خیلی کسا در می یاره بازیاش همیشه یک عالمه بازنده داره توی هر محکمه کلی برگ وپرونده داره این یه قانون شده که چه تو زمستون چه بهار نمی شه زخمی نشد از بازی های روزگار اگه دست روزگار گلای مارو نمی چید حا لا قصه با وصالشون به اخر می رسید ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه خوبارو کنار هم میاره بعدم می چینه کاش دلایی که هنوزم می طپن واسه بهار در امون بمونن از بازی تلخ روزگار
برای تو می نویسم که بدانی عاشقم . برای تو که ذره ذره وجودم را در وجودت غرق کردم. در کنار سقا خانه عشقت شمع مهر را بر افروختم تا اولین جرعه عشق را که از چشمانت منعکس می شود فراموش نکنم . عا شقانه ترین الفاظ مهربانی را برایت در کنار در کنار یادگارهای با ارزش از یاد رفته ام می فرستم تا بدانی در گوشه کنار قلب خسته من تنها اولین نام را می توانی نام خود ببینی و بس. سوار بر توسن خاطراتم به سوی غمهایت می شتا بم تا انها را به یغما برم و در سیاه چال غصه هایم مد قونشان کنم . از یاد تو کلبه ای می سازم و یاد گارهای تو را که از مهر و وفاست از هر گوشه و کنارش می اویزانم تا هر زمان که دلتنگ شدم انها برایم تداعی روز بودن با تو باشند . اگر چه از تو دورم اگر چه فرسنگها بین من تو فاصله ا ست اما از همین جا برایت مینویسم که دوستت دارم .
چه سلامی؟! چه نگاهی! وقتی شانهایت مدتهاست به علامت نمی دانم بالاست و انگار حالا حالاها هم خیال پایین امدن ندارد . چه زمستانی ؟! وقتی یک عالمه از برفها هنوز پایین نیامده به خاطرش اب می شن . چه گرمایی؟! وقتی دیگر مه اه من یخ دستانت را حتی تکان هم نمی دهد . چه بهانه ای؟! وقتی تمام بهانه ها را گرفته ای و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت تر است . چه حرفی؟! وقتی تمام حرفهایت را زده تصمیم رفتنت را روی دیوار هر پس کوچه ای نوشتی و من فقط خواندم . چه سیبی؟! وقتی سرخ را زیرسوال کم رنگ ماندن و نماندنت کشتی . چه تولدی؟! وقتی تمام شمعهای دنیا را زیر دین ناز سوسوی چشمانت سوزاندی . چه بخششی؟! وقتی دیگر چیزی حتی لحظه ای درنگ نیست که کسی به تو هدیه نکرده باشد . چه دوست داشتنی ؟! وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری . چه نامه ای؟! وقتی نخوانده تک تکشان را مثل سبزه های هفت سین سنتهایمان به اب روان می سپاری شاید ان سوی رود نمی دانم کجا کسی با خواندن خطی از ان به زندگی باز گردد . دریغ از یک شب بارانی دریغ از بارانی که یک شب مهتاب بیاید و محض خاطر صورتی بودن چند دانه شمعدانی قامه زده گلدان معصوم ان خانه دور اما قشنگ نخستین حرف نمی دانم تو را برای همیشه بدزدد و نه بر اب روان بلکه این بار به خاک مهربان بسپارد . این دفعه جوری نوشتم که ندانی مال کیه و انوقت که تمامش را خواندی یک بار هم کار تو مثل کار ما از کار گذشته باشد . کسی که هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارد
ماه نمی دونست چه جوری بتابه از روی دست تو دید و بلد شد خورشید که دید نوری ازش نمی خوای رفت بالای قله وبا تو بد شد دریا که دیدموج موهات از اون نیست غرشی کرد و ته دل حسود شد اسمون از غم که تو رو زمینی تا همیشه رنگ چشا ش کبود شد گل که دونست خزون واسه تو هیچه رنگش پرید و تو یک لحظه پز مرد درختی که تو از پیشش رد میشدی انقده برگ ریخت که مرد بارون که دید پیشت زلالیش کمه بغضشو خورد و یک دفعه بند اومد آسمون به آدما دروغ می گفت به جای بارون دیگه لبخند اومد نسیم که دید مثل تو مهربون نیست عاشقی رو گذاش کنارو باد شدبرفا دیدن هر چقدم ریز ببارن از شرم چش تو اب می شن شب نتونست مثل تو روشن باشه خشم و غضب کرد و یهو سیاه شد فرشته ها وقتی تورو شنیدن پشت نقاب چهره ها قایم شدن بعضیا شون راه زمین گرقتن و یواشکی ادم شدن دیونه چهار فصل و هر روز دیونه عصر و شب و سپیده شقایقی که تااسمتو اوردن یه ذره رنگ چهرشم پرید یه روز زمستونی سرد و دلگیر که همه جا سفیده غرق برفه فقط پنج تا نقطه چین میذارم چون اسم ناز تو 4 تا حرفه.... ....
فقط تو
سال اول: عزيزم! در تمام دنيا يكي به خوبي تو پيدا نميشه.
سال سوم: عزيزم! بين يك ميليون زن يكي مثل تو پيدا نميشه.
سال پنجم: عزيزم! بين هزار تا زن يكي مثل تو پيدا نميشه.
سال هفتم: عزيزم! بين صد تا زن يكي مثل تو پيدا نميشه.
و داستان ادامه دارد...